پنجشنبه پنجم آذر 1388-23:19-AMD
خسته شدم از اینکه دیگران برای من تصمیم بگیرند . بگویند نباید از راه راست منحرف شوی .به چه فکر می کنم ؟ به راستی که خودم هم نمی دانم . اطرافم را سکوت در بر گرفته . سکوتی سرد از ترس و نا گفته ها . دوست دارم . دوست دارم فریاد بزنم . آنقدر فریاد بزنم که دیوار صوت را هم بشکافم . دوباره خیالاتی شده ام .
+|
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388-18:35-AMD
از داخل ماشین به بیرون خیره شدم .با دستم بخار شیشه را پاک می کنم باران به شدت شروع به بارش کرده . قطرات باران مدام به شیشه می خورند و به پایین می لغزندمانند اشکی که از گونه سرازیر شده باشد.غرق در خیال می شوم . دوباره بخار شیشه را فرا می گیرد.
پ.ن:ببخشید این بار خیلی طول کشید کمی درگیر بودم .مرسی که همیشه همراهیم می کنید.
+|
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388-16:44-AMD
به عکسی نگاه می کنم که یادآور خاطرات زیبایی از گذشته است. زمانی که کودک بودم . به دور از دو رنگی می توانستم احساسم را با یک رنگ نشان دهم . خبری از خاکستری نبود . برای سوال کردن نیاز به تامل نبود . آزاد بودم رها از هر دغدغه ای .
+|
چهارشنبه یکم مهر 1388-4:58-AMD
نشسته ام و به روبرو خیره شده ام . چیزی جز برفک نیست.برفک های که هر کدام از شکلی به شکل دیگر تغییر می کنند . گویی بین سپیدی و سیاهی به ستیز با یکدیگر مشغولند . کدام میبرد؟ کدام می بازد؟ به وسعت ثانیه ها می نگرم .
+|
سه شنبه هفدهم شهریور 1388-0:9-AMD
فکر می کنم و می نویسم اما باز هم به نتیجه ای نمی رسم کاغذ را دوباره مچاله می کنم و به گوشه ای پرتاب می کنم انگار کلمات هم با من بازی می کنند و به روی کاغذ نمی روند . همه با من سر به ناسازگاری گذاشته اند . ساعت ها به پوچی می گذزرند به راستی که این بار درمانده شده ام .به اطراف که نگاه می کنم چیزی جز کاغذ های مچاله نمی بینم . باز هم می نویسم ...
+|
جمعه شانزدهم مرداد 1388-22:58-AMD
دلم یک خورده گریه می خواهد.دلم بوی نم باران می خواهد. زندگی می خواهد. کدام را اول می خواهم نمی دانم اما می خواهم همه را. اگر از این ها هم دست بشویم حتما آنفولانزا خوکی می گیرم چون دیگر با یک مرده فرقی ندارم. دارم؟
+|
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388-3:47-AMD
خاطراتم را با خودم مرور می کردم که دوباره به دنیای کودکی و باور های شیرینش رسیدم . به یاد روزی برفی افتادم.برف میبارید.بارش برف برایم جذاب بود دستانم را دراز می کردم و بزرگترین دانه ای را انتخاب می کردم و در هوا چنگ می زدم . اما وقتی مشتم را باز می کردم خبری از برف نبود ولی باز هم ادامه می دادم تا دانه ای بزرگتر پیدا کنم .کاش هنوز هم کودک بودم و همه چیز را از دریچه دلم می دیدم .
+|
چهارشنبه دهم تیر 1388-1:23-AMD
خوب بلاگ من هم 1 ساله شد . اما جشنش بماند برای بعد و بعده ها . دوست دارم بنویسم اما فعلا دستم اصلا به نوشتن نمیره . اما به زودی می نویسم . از اینکه هنوز به من خبری می گیرید ممنونم .
+|
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388-0:55-AMD
گاهی نامش را میشنیدم بهضی ها می گفتند بعد از خاتمی او می آید . اما نماید . دلیلش را تا به حال به هیچ کس نگفته بود . اما امروز از آن آگاه شدم نه تنها من بلکه همه آگاه شدند او برای آینده ما احساس خطر کرده بود . این بار او با آرامی آمد بدون هیچ شعاری فقط با شالی سبز که نشان از سبزی سیرت او داشت آمد . من به او رای می دهم و برای ایرانی سبز دست به دعا بر می دارم.
+|
جمعه یکم خرداد 1388-0:22-AMD
در نقطه 0 مرزی همه با خوبی . خوشی در نور زندگی می کنند و از تاریکی نمی ترسند . همه با هم دوست هستند . از کار های روزمره نمی نالند .با یکدیگر نمی جنگند .از سایه درختان استفاده می کنند تا لذت قدم زدن در گرما را بچشند . به هر مشکلی با لبخند پاسخ می دهند و زود تسلیم نمی شوند . افسوس گذشته ها را نمی خورند و از آنها پند می گیرند . منتظر فرصت نمی مانند بلکه خود آن را می سازند. و اما در طرف دیگر مزر قلمرو تاریکی هاست . خورشید دیگر در این طرف طللوع نمی کند گویی با این ها قهر است . هوا سرد است . در این سمت تلاشی نیست . همه در سکوت فریاد می زنند . به گذشته فکر می کنند و فردا را از یاد برده اند و شب ها که سر بر بالشت می گذارند می گویند امروز هم مانند دیروز بود .
+|

